داستان و نمايشنامه

مانیفستی برای یک انقلاب سرخ

گفتم: شعله های آتیش منو یاد انقلاب میندازه -گفت: چرا، فقط چون سرخه؟ -گفتم: نه چون گرمه! -گفت:ولی انقلاب گرم نیست سرده، مثل آبی که روی آتیش ریخته بشه،مثل نشستن وقتی یه مدت طولانی دویدی،مثل خیلی چیزاست،خیلی چیزا، به جز آتیش! - گفتم:انقلابی که من در موردش حرف می زنم سرخه و به اندازه ی آتیش گرم،تو هرچی می خوای بگو، شاید تو داری از یه انقلاب دیگه حرف می زنی. -;گفت: تو از چه انقلابی حرف می زنی؟ گفتم: من از انقلابِ کسایی مثل خودم حرف می زنم،از یه انقلابِ سرخ! خندید: تو کی هستی؟ گفتم: من یه کارگرم!

واقعه نگاری یک قتل (رمان)

زن هایی که شوهرهایشان در کارخانه کار می کرد می آمدند جلوی در و بدرقه شان می کردند. هرکدام از مردها مثل قطره ی کوچکی از باران با کسانی که می شناختند قاطی می شدند و می رفتند. هر کدام ظرف غذایی را که از شب قبل آماده کرده بودند همراه خودشان داشتند و شاید به خاطر همین بود که شمرده شمرده و با احتیاط قدم برمی داشتند.

سهم ما از زندگی

اسمش ساموئل بود و سفیدی چشماش همیشه به سرخی میزد. آدم یه جورائی ترس داشت تو چشماش خیره بشه، آخه اگر قراره یکی سیاه پوست باشه خوبه که سفیدی چشماش خیره کننده باشه اما چشمای ساموئل سرخ بود. نمیدونستم که این عادیه یا اینکه زیر فشار بیخوابی و کار سنگین به این روز افتاده بود.

برف (داستان کوتاه)

عجب برفی میبارید. ریز و تند و یکنواخت. چهرۀ شهر را کاملاً عوض کرده بود. پا که رو برفها میذاشتم از صدای خِرِپ خِرِپشون کیف میکردم. دلم میخواست گوله برف بازی کنم اما هیچکی تو خیابون نبود. زد به سرم که یه آدم برفی درست کنم اما دستام پر بود. یه دستم کیسه انار و دست دیگرم شام هرشب: یه سیخ کباب کوبیده و یه سیخ گوجه لای نصفِ نون سنگک. 

من خفته در درون من

میون یه عده معتاد و دزد و موادفروش، کف دفتر افسرنگهبان نشسته بودم. با خود فکر می‌کردم که دو سه روز دیگه شرکا همه چیز رو راس و ریس و منو از این خراب شده خلاص میکنن. مطمئن بودم که به این جماعت تعلق نداشتم. نه جیب‌ بر بودم و نه دزد و متجاوز و نه این که به چیزی اعتیاد داشتم. فقط یه کم بدشانسی آورده بودم.

هستۀ تلخ

کورمال کورمال توی تاریکی به دنبال در اطاق میگشتم که فریده دست دراز کرد و مرا از درز در به داخل اطاق کشاند. زیر نور شیری رنگ مهتاب، که از طریق پنجره به درون اطاق می‌تابید، فریده سینه به سینهام ایستاد و گذاشت که چادر گل گلیاش، ، همانی که همیشه به‌ سر داشت، از روی سر و شانه بلغزد و پائین بیفتد. نگاهم لغزش چادر را از روی گودیها و برجستگیهای تنش تعقیب کرد تا جائی که دور پاهاش روی فرش بُته سرکج دستباف چمبره زد. دستها را دراز کرد و دستانم را گرفت و با چشمان درشت فریبنده توی صورتم خیره شد و گفت :