علی اسفندياری(نيمايوشيج)
(1276-1338خورشيدی)
مردی از خيل عظيم طبقۀ کار و زحمت، رنج و نگرانی و درماندگی ناشی از شرايط تحميلی بر زندگی خود و طبقهاش را با ارتعاش سیمهای گيتارش بازگو مینمايد.
کارِ شبپا
ماه می تابد، رود است آرام
برسِرشاخه ی« اوجا» «تیرنگ»*
دم بیاویخته درخواب فرورفته، ولی در«آئيش»*
کار«شب پا» نه هنوزست تمام.
می دمد گاه به شاخ
گاه می کوبد برطبل به چوب
وندرآن تیرگی وحشتزا
نه صدائی ست به جز این، کز اوست
هول غالب، همه چیزی مغلوب.
می رود دوکی، این هیکل اوست
می رمد سایهای، این است گراز.
خواب آلوده به چشماِن خسته
هر دمی با خود می گوید باز:
«چه شب موذی وگرمی و دراز !
تازه مرده است زنم
گرسنه مانده دوتائی بچههام
نیست در«کپَه»ی ما مشت برنج
بکنم با چه زبانشان آرام؟»
بازمی کوبد او بر سر طبل
درهوائی به مه اندود شده
گردِ مهتاب برآن بنشسته
وزهمه رهگذرجنگل و روی«آئيش»
می پرد پشه و پشه است که دسته بسته.
مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ
می دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین
هرچه دردیده ی او ناهنجار
هرچه اش دربر سخت و سنگین.
لیک فکریش به سرمی گذرد
همچومرغی که بگیرد پرواز
هوس دانهاش ازجا برده
می دهد سوی بچه هاش آواز
مثل این است به او می گویند :
« بچه های تو، دوتائی ناخوش
دست دردست تب و گرسنگی داده بجا می سوزند
آن دو بی مادر و تنها شدهاند
مرد !
بروآن جا، به سراغ آنها
در کجا خوابیده
به کجا یا شدهاند.»
بچهی« بینجگر»* از زخم پشه
بر نی آرامیده
پس از آنیکه ز بس مادر را
یاد آورده به دل، خوابیده.
پک و پک سوزد آن جا« کله سی »
بوی، از پیه می آید به دماغ
دردل درهم و برهم شده مِه
کورسوئیست زیک مرده چراغ.
هست جولان پشه
هست پروازضعیف شب تاب
چه شب موذیئی و طولانی !
نیست ازهیچ کس آوائی
مرده وافسرده همه چیزکه هست
نیست دیگر خبراز دنیائی.
ده از او دور و کسی گر آنجاست
همچو او زندگیاش میگذرد
خود او در« آئيش»
و زن او به «نپار»ی تنهاست
« آی دالنگ! دالنگ!» صدا می زند او
سگ خودرا به بر خود «دالنگ»
می زند دور صدایش، خوکی
می جهد گوئی از سنگ به سنگ
یا به تابندگی چشمش همچون دو گل آتش سرخ
یک درّنده ست که می پاید و کرده ست درنگ.
نه کسی و نه سگی همدم او
«بینجگر»بی ثمر آنجا تنها
چون دگرهمکاران
تن او لخت و «شماله» در دست
می رود، باز می آید، چه بس افتاده به بیم
دودناکی به شبِ وحشت زا
می کند هیکل اورا ترسیم.
طبل می کوبد ودرشاخ دمان
به سوی راه دگرمی گذرد.
مرده در گور گرفته ست تکان، پنداری
جسته یا زندهای اززندگی خود، که شما ساختهاید
نفرت و بیزاری،
می گریزد این دم
که به گوری بتپد
یا در امیدی
می رود تا که دگر بار بجوید هستی.
« چه شب موذی و گرمی وسمج»
بچگانم ز ره خواب نگشتند بدر
چقدر شبها می گفتمشان :
خواب، شیطان زدگان، لیک امشب
خواب هستند، یقین میدانند
خسته مانده است پدر
بس که او رفته و بس آمده در پاهایش
قوتی نیست دگر. »
دالنگ! دالنگ! گرسنه سگ او هم درخواب
هرچه خوابیده، همه چیز آرام
می چمد از« پلم »ی خوک به « لَم»
بر نمی خیزد یک تن به جز او
که به کار است و نه کار است تمام.
پشه اش میمکد از خون تن لخت و سیاه
تا دم صبح صدا می زند او.
دم که فکرش شده سوی دیگر
گردن خود، تن خود خارد و در وحشت دل افکندَ او.
می کند بار دگر دورش از موضع کار
فکرتِ زادهی مهر پدری؛
او که تا صبح به چشِم بیدار
«بینج » باید پاید تا حاصل آن
بخورد در دِل راحت دگری.
باز می گوید: « مرده زن من
بچه ها گرسنه هستند مرا
بروم بینمشان روی دمی.
خوکها گوی بیایند و کنند
همه این آئیش ویران به چرا.»
چه شب موذی و سنگین ! آری
همچنان است که او می گوید.
سایه در حاشیهی جنگل باریک و مهیب.
مانده آتش خاموش
بچه ها بی حرکت با تن یخ،
هردو تا دست بهم خوابیده
بردشان خواب ابد لیک از هوش.
هر دو با عالم دیگر دارند
بستگی در این دم،
وارهیده ز بد و خوب سراسر کم و بیش.
نگه رفتهی چشم آنها
با درون شب گرم
زمزمه می کند از قصهی یک ساعت پیش.
تن آنها به پدر می گوید:
« بچه هایت مرده اند
پدر! اما برگرد
خوکها آمده اند
« بینج » را خورده اند...»
چه کند، گر برود یا نرود.
دم که با ماتم خود می گردد
می رود « شب پا »آنگونه که گوئی به خیال
می رود اونه به پا.
کرده در راه گلو بغض گره
هرچه می گردد با او از جا.
هر چه...هرچیزکه هست از بر او
همچنان گوری دنیاش می آید در چشم
وآسمان سنگ لحد برسراو.
هیچ طوری نشده ، باز شب است.
همچنان کاول شب ، رود آرام
می رسد نالهای از جنگل دور،
جا که می سوزد دل مرده چراغ
کار هر چیز تمام است بریده است دوام
لیک در« آئيش»
کار شب پا نه هنوزست تمام.
شب ۲۰خرداد ماه ۱۳۲۵
*اوجا= نارون
تیرنگ=قرقاول
آئيش=شاليزار
بینج=برنج
بینجگر=شالیکار

نظر شما