در ستايش خيابان

در ستايش خيابان

نفر اول نامش علی است
دستهایش بوی روغن می دهند و باروت
و چشمهایش
متعلق به فردائی است که هنوز نیامده
و شاید هم دیروزی که تمام نمی شود!
علی خسته است
به اندازه‌ای که تمام روز را تکیه گاه این شهر زخمی باشد
می گوید گرانی سگی است که هر شب در تعقیب تکه نانی کپک زده می دود
اول صف ایستاده است
کسی که نامش علی است
و علی کارگر است
و باروت با جسم و روحش عجین شده است
چون نمک در نان، در دریا
فریاد می کشد: "نه به گرانی های تعمدی"
و خیابان با هزاران حنجره سوخته
 پاسخ میدهد: "نه به گرانی های تعمدی"

نفر دوم فروشنده‌ی دوره گردِ نگون‌بختِ خیابان فلسطین است
دست مشت کرده‌اش را چون پتکی بر پوزه آسمان می‌کوبد
و فریاد می کشد: "من از آمریکا نمی ترسم، از خائنین داخلی می ترسم"
و خیابان دریائی است طوفانی که امواجش بر تاریخ تشر می اندازد:
"ما از آمریکا نمی‌ترسیم، از خائنین داخلی می‌ترسیم"

سومی زنی است جوان با چادری آفتاب خورده و لال
صدایش را در یکی از همین شبها و در لابلای انفجارها گم کرد
چشمان درشت کودکش سکوت چادر آفتاب خورده‌اش را می شکافت
چشمانی بزرگتر از تمام گرسنگی های جهان
مردم یکسر زبان او می شوند: "خیابان را رها نمی‌کنیم"

چهارمی مردی است،
هر شب پرچم فلسطین در دست دارد
با عصائی نیم سوخته
و گذشته از خرابه ی تمام جنگها
می‌گوید: "سالها پیش او و رفقایش بخاطر همین پرچم انقلاب کردند"
و ۴۷ سال جوان می‌شود
و در امتداد شب، صدای مرد
طبلی است جنگی که جوان‌ها را به خط میکند:
"آنها صلح می خواهند برای جنگ
ما جنگ می خواهیم برای صلح"
و خیابان همراهش می‌شود
خیابان خروش رود تشنه‌ای می شود که مسیر دریا را به خاطر آورده باشد

1

پنجمی کودکی است پرپر شده،
از کجا آمده؟ کسی نمی داند
باد او را آورده است
او را از میان دیوارهای بی سقف گذرانده
کاغذی سوخته برمی دارد
از میان دفتری که هنوز بوی خوابهای ناتمام می‌دهد
کاغذ در دستان کوچکش می لرزد
چون بالنده‌ای زخم خوره
که هنوز بال می زند
کاغذ ناگهان
شاپرکی می شود
با بالهای گشوده و سفید
و دهها تکه می شود
هر تکه، دهها بالنده ای دیگر
و هر تکه دهها جویبار
و هر جویبار در دهها کوچه‌ی فراموش شده جاری می شود
و از میان تمام آنها صدای بازی و خنده کودکان پرپر شده به گوش می رسد
کودک دامن مادرش را می کشد
و با حسرتی کودکانه می پرسد: "کی حالمان خوب می شود؟"
مادر قامت راست می کند
و با صدائی بلند فریاد می زند: "وقتی بفهمی همه چی به خودت بستگی داره"
و خیابان دهها بار فریاد می زند: "همه چی به ما مردم در خیابان بستگی داره"

نفر بعدی نامش جنگنده است
که بیرحمانه بر صفحه‌ای آسمان خطی ممتد می کشد
از اینکه غرش هایش حواس خیابان را پرت نمی‌کند خشمگین است
نه حواس سربازی که بدنبال نبض زمین، دستش را بر خاک می کشد
نه مادری که برای کودک خردسالش لالائی می‌خواند
و نه خیابان
که بلندتر از هر جنگنده ای می غرد
با هزاران حنجره، هزاران امید
جنگنده می رود
و خیابان ایستاده است
تا همیشه

نفر بعدی
آتش است
ساعت از بامداد گذشته
و تعجب نمی‌کند که انقلاب هنوز بیدار است
آتش همه جا حاضر است
آتش در شعله هائی که مردم برافروخته‌اند
آتش در شمع هائی که باد هزار بار نتوانست خاموش کند
آتش در حنجره‌های سوخته
آتش به سوی آسمان گُر می گیرد
آتش تعجب نمی کند
آتش -خود- یکی از مردم است

و بعدی مادری است پسر مرده در دی ماه خونین
یکی از میان جمعیت داد می کشد: "مادر پسر مرده کیست؟"
خیابان به خروش می آید:
"رد هر خون گرم و تازه‌ای را بگیرید
مادری است پسر مرده
که بر سنگفرش‌های دلمه بسته از خون
دنبال تصویر روحی می‌گردد
و چون پرچمی تک افتاده
پیراهن سوراخ سوراخ شده‌ای پسرش را بر سینه می‌فشرد
پیراهن بوی آغوش می دهد و آخرین دیدار"
مادر تعریف می‌کند:
"صبح زود که آفتاب از میان آوارها وارد شد
شاهد جسارت شاخه‌ای بوده است
که از دیوارهای ترک خورده بالا می‌رفته‌است
سرسبز،
 سرافراز
 و سرسخت"
خیابان به احترامش کلاه از سر برمی دارد
و فریاد میزند: "آه مادر پسر مرده! منتظرت بودیم"
خیابان پسرش می‌شود
و با خود نجوا می کند:
"ما زنده ایم، حتی اگر جهان ما را از یاد برده باشد"
و مادر با صدائی که از اعماق تاریک و دور تاریخ برخاسته باشد
می گوید: "و از دل تراژدی شمشیری خواهیم ساخت از جنس نور و انتقام"

آن یکی پیرمردی است که تمام عمرش را باخته است
و اکنون گرفتار در میان آوار
اما همین که نفسش جا آمد
با حنجره خاک خورده فریاد می کشد: "مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل"
صدایش از دیوارهای ترک خورده پرت شد
از کوچه های بی نام گذشت
چون ستاره‌ای سرگردان
از لای پرده ی دود
خود را به چشمان گریانی رساند
که هنوز به فردا ایمان دارند
و بعد در تمام خیابانها انعکاس یافت
چو رعدی، که به باران آزادی بشارت دهد:"مرگ بر دشمنان بشریت"

یکی از آنها پسرکی است که ساق های زخمی و ترک خورده‌ی پاهای لاغرش
حکایت خشت های داغ کوره‌های آجر پزی است
چون دو نِی
که انقلاب در آنها خروشیده باشد
از پله های آسمان بالا میرود
و میان غبار، پلاکاردی را بالا میگیرد
 سخت و استوار
آنقدر که
باد برای لحظاتی فراموش کند ویرانگر باشد
و تاریخ برای لحظاتی نفسش را حبس کند
خیابان به نجوا می افتد:
"خواهر این پسرک را میشناسم
نامش غزه است
برادرانش را می شناسم
نامشان لبنان است، یمن است، دمشق است، بغداد است و تهران
و مادر تمام آنها خاورمیانه نام دارد"
خیابان چندین بار بانگ می‌زند:
"از غزه تا تهران، وحدت زحمتکشان"
با صدای کارگری که جلوی صف ایستاده است
صدای فروشنده ی دوره گردِ نگون‌بختِ خیابان فلسطین
زنی جوان با چادری آفتاب سوخته و لال
مردی که ۴۷ سال جوان شده است
کودکی پرپر شده
و آتشی گُر گرفته به آسمان
وانگاه خیابان دختری می شود
با موهائی بلند
با صدائی که در حال بلوغ است:
 "ما اقلیت رانتی نیستیم، ما اکثریت انقلابی هستیم"

کاتگوری

نظر شما

CAPTCHA
This question is for testing whether or not you are a human visitor and to prevent automated spam submissions.
11 + 9 =
Solve this simple math problem and enter the result. E.g. for 1+3, enter 4.