|
بازنشر از سايت تدارک کمونيستی
گیر کردن در منگنه ترس!
گزارش دریافتی.
گفتگوی کارگران یک کارخانه در هنگامه آشوب دیماه.
یادم می آید رفیق عزیزی همان موقع که پزشکیان به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد عنوان کرد که مردم بعد از شش ماه به خیابان ها خواهند آمد.
البته که جمهوری اسلامی شانس های بسیاری آورد و شکست هایی را هم در منطقه و با توجه به وضعیت مناسبات سرمایه داری داشته است. در این میان در کارخانه، از دل آن دیالوگ های ساده می توان جرقههای امید بخش و بعضا سرخوردگی را مشاهده کرد. محلی که چرخ جامعه از دل آن به حرکت در میآید، ولی همان تولیدکنندگان باید تاوان منافع و تصمیمات کارفرماها و دولت را در طول چند دهه گذشته بپردازند.
اگر بخواهم تصویری کلی در مورد کارخانه بدهم، باید بگویم که کارگران و جامعه در منگنه ترس از جمهوری اسلامی و اپوزیسون گیر کردهاند، بین فشار معیشتی جمهوری اسلامی در طول چندین سال از یکطرف و اپوزیسیون منحطِ و وقیح از طرف دیگر، بین رسمی نبودن قراردادها و ترس از اخراج شدن توسط همان کارفرمای خصوصی شده به دست جمهوری اسلامی. و از سویی دیگر اپوزیسیونی که حتی نمیتوان آنها را اپوزیسیون خطاب کرد چه برسد به اینکه بتوان از آن انتظار ارائه دادن افقی روشن و برنامه مشخص برای اداره کردن کشور داشت. نه چهره و جناحی که حرفهای ناگفته و زخم عمیق چند ساله آنها را بازگو کند.
آخرین صحنه گفتگویی که با چند تن از کارگران داشتم بدین صورت بود:
داشتم به سمت آبسردکن کارخانه میرفتم که سجاد مرا صدا میکند. لبخندی بر لب دارد انگار میخواهد چیزی بگوید. بدون مکث میگوید: دیشب داشتم یه فیلمی میدیدم که یمنیها مشغول جوشکاری موشکها بودن، یاد حرف تو افتادم که میگفتی اونا هنوز جوش موشک گرمه میفرستن بره سمت اسرائیل. این یمنیها خیلی مردن خدایی.
در این حین دوستش از پشت دستگاه ظاهر میشود و میگوید این خنجر به دستای پا برهنه، مگه چی داشتن تا حالا که دومیش موشک باشه؟! اینا مال جمهوری اسلامیه وگرنه اون سوسمار خورا و موشک؟!
کمی صبر میکنم حرفاش که تمام می شود جواب میدهم:
ببین کامران جان نباید یک فیلم رو از آخر دید، باید از اول دید. همین دستگاه تراشی که بهش تکیه دادی یه شبه از آسمون سرازیر نشده که. باید تاریخش رو خوند باید شیوه کارش رو خوند باید بدونی از کجا اومده برا چی اومده و مهمتر از همه حاصل کار کی بوده. قضیه جمهوری اسلامی و فلسطین و اسرائیلم همینه. بیا با هم بریم به تاریخی که نه حماسی بود و نه جمهوری اسلامی و نه محور مقاومتی. اون موقع کی به اون جریان های سیاسی موشک میداد که مقاومت میکردن؟
سجاد که از حرفهای من کمی خوشش میآید با زبان محلی با او صحبت میکند که کلمه تعصب هم لابهلای کلماتش هست.
شاهین که یه گوشه ساکت ایستاده بود پشت بند این حرفا شروع میکند. ببین همین ترامپ که برای کمک به امثال من و تو نمیآید. او که نمیخواد وضعیت امثال ماها رو درست کنه. نه. اون یه چیزای دیگه میخواد. مگه برا ونزولا برای نفتش نرفته؟ عاشق چشم و ابروی آنها بوده؟!
کامران حرفای شاهین رو قطع میکند. هر کی بیاد از این بی ناموسا بهتره هر کی. ببین اینا آخوندن. عربن. ایرانی نیستن.
میگویم، تو که ایرانی هستی، چطور اجازه تجاوز به خاکت رو میدی؟! چطور به عنوان یک وطن پرستی متنفر از اعراب و آخوند درپیت هستی، ولی عاشق شیک پوشهای کراواتی غرب و ایران اینترنشنال شدی؟!
سجاد میگه: بابا این از صبح میگه ۳۶۰۰۰نفر کشته شدن. این آمار رو از کجا آوردی آخه؟! خدایی کی باور میکنه؟!
جواب میدم: حالا یک میلیون نفر باشه یا یک نفر. اعداد تو این قضیه مهم نیست مهم اینه که تعداد کشتهها هرچی بالاتر باشه اونا رو که غمگین نمیکنه. خوشحالترشون هم میکنه. خونهای ریخته شده اونارو خوشحالتر هم میکنه.
چی به جز نفرت و غم و اندوه برای جوانان و خانوادههاشون به جا مونده. اینا هموطن و هم زبون خودتن که بهت رحم نمیکنن چه برسه به یه اسرائیلی یا آمریکایی. موقعی که بمباران میکند نگاه نمیکند که، آقا کامران دلش با ماست، بزار زنده بمونه. اونا حتی همون رضا پلهوی رو آدم حساب نمیکن. همین پزشکیانش هم دنبال اینه که آمریکا آدم حسابش کنه، وای به حال پهلوی که دنبال دستبوسی و پابوسی ترامپ و نتانیاهو. اینا همینو میخوان. امثال ماها براشون مهم نیستیم.
اوایل اعتراضات بود. پشت دستگاه مشغول کار بودم. داریوش ناراحت به نظر میرسید و مدام به گوشیش نگاه میکند. میپرسم چی شده حواب میدهد. بابا این فیلتر شکنه وصل نمیشه این جمهوری اسلامی برا این که نزاره فیلما به بیرون درز بکنه همین کار رو کرده. در این حین یکی دوتا از کارگران آنجا جمع می شوند که کمی در باره اوضاع صحبت کنند. یکیشان میگوید که در یکی از پایگاههای بسیج، در رو روی دو تا بسیجی بستن، و آنها را زنده زنده سوزاندن.
یکیشان میگوید بچهها اگه خواستین برین حتما سر و صورتتون رو بپوشونید و تا دم در خونه اونو باز نکنید. از گرانی ها میگویند.
یکی ناراحت است که چرا روغن بیشتری نخریده که مجبور نباشد پول بیشتری بابت آن بدهد. یکی از این گلایه دارد که تخم مرغ هم شد آرزو. یه روزی میرسد که در این مملکت نفس کشیدن هم میشه آرزو با این اوضاع.
دیگری در جوابش میگوید آرزو شده دیگه. دارن با تیر و گلوله میزنند دیگه بی ناموسا.
حرفها که تمام میشود میگویم ما در این شرکت کار میکنیم از وضعیت اینجا دل خوشی نداریم. بخوایم اعتصاب کنیم و چند نفر از ما بیان شلوغی کنن دستگاه ها رو خراب کنند یا شیشه پنجره ها رو بشکنن. مسلما جور دیگری باهامون برخورد میکنن. یعنی که ساده لوحیه اگر فک کنیم از بیرون اینا سازمان داده نمیشن. حالا توسط هر کسی. چه از طرف امثال بابک زنجانی ها باشه یا هر کشوری. ولی این دولت هم دولت اوناست. بیاد یقهی همین بابک زنجانیا رو بگیره تو همون محل اعتراض اعدام کنه. یا همینهایی که باعث شدن روغن یک شبه از صحنه کشور محو بشه. این دولت دولت کارفرماهاست نه ماها. مشکل ما اینه که با هم نیستیم.
مطلب حاضر و گفت و گوها در میانه اتفاقات خونین دی ماه اتفاق افتاد، گرچه فرصت تکمیل آن به تاخیر افتاد. اما همین قطبی شدن جامعه هنوز هم در جریان است. هنوز هم کارگران از آن جوانان و کسانی سخن میگویند که به خاطر هیچ و بی هیچ سازمانی پا در راهی گذاشتند. شاید چارهای نمیدیدند. شبیه داستان یک نویسنده آماتور بود، که نویسندگان حرفهای با در دست داشتن رسانهی بورژوایی و دستکاری و دست بردن به محتوا، آن را به اسم و به سود خود تمام کردند.
در این میان تنها نیرویی که حضورش در میدان خالی است کمونیسم است که می تواند راه سعادت بشریت و جامعه را وعده دهد و پاسخی برای نظم کنونی دارد.
۲ اسفند ۱۴۰۴
.........................
بازنشر از سايت تدارک کمونيستی
خیابان را سازمان بدهید – گزارش دریافتی
نوشتۀ: تحریریه سایت
اونجا بی اختیار گریهام گرفت. حس میکردم به عنوان یه کمونیست چقدر بدرد نخورم که این مردم مظلوم با ظاهری که معلومه از طبقات فرودستن راه نجاتشون رو توی اسپرم تشخص یافته پهلوی جستجو میکنن. همینطور داشتیم به پیش میرفتیم که یهو نیرو های سرکوب جلومون ظاهر شدن. ما عقب جمعیت بودیم و نمیدیدیمشون ولی میدیدم که گاز اشک آور میزدن.
توضیح سایت: گزارش زیر توسط یک رفیق ارسال شده است و مانند گزارشهای قبلی یدون هیچگونه تغییری انتشار مییابد. باز هم از رفقای دیگر نیز می خواهیم که با ارسال گزارشات خود به ارائه تصویری واقع بینانه تر از وقایع خونین دی ماه یاری رسانده و در برابر روایت این وقایع از زبان مسببین فاجعه سکوت نکرده و این میدان را برای آنان خالی نگذارند. روایت این وقایع نیز ادامه همان جنگ خونین خیابانی است به شکلی دیگر. اگر کمونیستها در آن وقایع خونین مجاز نبودند و نمیتوانستند مردم را به سلاخی شدن دعوت کنند، در روایت این سلاخی و نقش مسببین آن اما مجاز نیستند و نمی توانند سکوت کنند. با فروکش کردن جنگ ارتجاعی خیابانی آنان، نبرد انقلابی کمونیستها باید با حدّت و شدت به مراتب بیشتری دنبال شود.
اما علاوه بر نکات فوق لازم میدانیم به نکات دیگری در گزارش حاضر نیز اشاره کنیم.
نخست این که رفیق ارسال کننده گزارش در جستجوی راهکاری برای برون رفت از این وضعیت فاجعه بار به لزوم بیرون آوردن خیایان از کنترل ارتجاع اپوزیسیونی توسط چپ انقلابی متعهد به مارکسیسم اشاره میکند. وقایع خونین دی ماه اما یک وجه دیگر تحولات در ایران را به دست فراموشی میسپارند و آن هم این بود که تنها چند هفته پیش از جولان اراذل موساد و چاقوکشان شاهاللهی، نیروی دیگری در خیابان حضور داشت و خوب هم حضور داشت. تظاهرات دوگانه و پر قدرت کارگران ارکان ثالث و پارس جنوبی نشانههای روشنی از آغاز دوران جدیدی در مبارزه طبقاتی در ایران را به نمایش میگذاشتند. از «چپ انقلابی» مورد اشاره رفیق در آن وقایع اثر مشهودی دیده نمیشد. اگر بنا بر سازمانیابی رزمنده باشد، این بر دوش کمونیستها است نه بر دوش «چپ انقلابی» که علیرغم تغییرات معینی در سالهای اخیر همچنان چشم امید خود را به این یا آن نیروی درون طبقه حاکمه دوخته است. پیشروی در ایران امروز در گرو ایجاد یک سازمان کمونیستی رزمنده است. بدون این سازمان کمونیستی رزمنده حتی نمیتوان به جذب آن «چپ انقلابی» نیز امیدی داشت. با یک سازمان کمونیستی رزمنده، حتی میتوان امیدوار بود که بخشهای وسیعتری از چپ افقهای بورژوایی را رها کرده و در صف رزم برای انقلاب اجتماعی جای بگیرند.
نکته دوم این که پاسخگویی به این نیاز عاجل از مدتی قبل مورد توجه ما نیز بود و در بیانیهای که به مناسبت وقایع ونزوئلا و آغاز اعتراضات ایران منتشر کردیم به این نیز اشاره داشتیم که زمان زیادی در اختیار نداریم. برنامه ما برای ورود عملی به این مباحث و تجدید سازمان تدارک کمونیستی به یک سازمان رزمنده به برگزاری کنفرانس چهارم تدارک کمونیستی منوط شده بود. سیر وقایع اما سریعتر از آنچه تصور میکردیم ضعف پایهای ما را در مقابل چشمان ما قرار داد. موکول نمودن این تجدید سازمان به فرصتی در آینده – حتی نزدیک – میتواند خطایی مرگبار باشد. از همین اکنون باید شروع کرد و ما در اطلاعیه های بعدی در روزهای آینده به این مهم خواهیم پرداخت.
تحریریه سایت تدارک
پنجشنبه ۱۸ دی بود، عصر با رفیقم رفته بودیم بیرون که یه دوری بزنیم و سیگاری بکشیم. صحبت از فراخوان پهلوی شد. رفیقم میگفت مردم این شهر هیچ وقت نمیریزن بیرون، چون کاشان و آران بیدگل توی همه اعتراضات گذشته از ۹۶ و ۹۸ بگیر تا ۸۸ و ۴۰۱ نریخته بیرون. میگفت بابام میگه هر موقع این شهر بریزه بیرون انقلاب میشه و معلوم میشه کار از کار گذشته که این شهر حاضر شده بریزه بیرون. اما من شک داشتم. یک اینکه شرایط اقتصادی اونقدر وخیم شده که توی خانواده ما که طبق تقسیم بندی دولت دهک ده حساب میشیم مصرف گوشت و مرغ و آجیل پایین اومده چه برسه به دهک های بعدی. دو اینکه این دفعه پهلوی مطرح تر از همیشه است. خیلی از همکلاسی هام که تو یکی از دانشگاه های مطرح تهران درس میخونن و فاز انتلکتی و نخبه بودن دارن فراخوان پهلوی رو استوری کرده بودن. انگار اون نقاب روشنفکری و انتلکتی از چهرهشون افتاده بود و به صورت غریزی به فاشیسم عریان تمایل پیدا کرده بودن.
خلاصه که فراخوان ساعت هشت شب بود و پنج شش ما از خارج شهر اومدیم داخل کاشان. دسته دسته از مردم رو میدیدیم که ماسک و لباس سیاه پوشیده بودن. به رفیقم میگفتم فکر کنم این دفعه جمع بشنا. رسیدیم یه داروخونه تا ماسک بگیریم که توی تجمع که شرکت میکنیم خطر کمتری داشته باشه. نمیدونم کار درستی بود یا نه ولی رفتم داروخونه و بهش گفتم دو تا ماسک بده. داروخونه بهم داد و پول ازم نگرفت. یه خانوم جوون اونجا بود و گفت میشه منم ببری، ولی من اونقدر استرس داشتم که جوابشو ندادم و از داروخونه رفتم. کم کم رسیدیم به میدون جهاد. توی یکی از کوچه پس کوچه ها ماشین رو پارک کردیم و گوشی ها رو هم خاموش کردیم و توی ماشین گذاشتیم. ماسک رو زدیم و راه افتادیم به سمت میدون. جمعیت باور نکردنی بود چند هزار نفری داشتن دور میدون میچرخیدن و شعار میدادن. ترکیب جمعیت منو متعجب کرده بود. از زن چادری تا یکی که با زن و بچش اومده بود.
به رفیقم میگفتم اینا عقل ندارن با این وضعیت و در پاسخ به فراخوان اینجوری میان بیرون. رفیقم میگفت اینا اولین بارشونه اعتراض میکنن هنوز بلد نیستن. خیلیا بدون ماسک اومده بودن و حس میکردن اومدن حقشونو داد بزنن بدون هیچ خشونتی. شعار ها اول فاز اقتصادی داشت. از ایرانی داد بزن حقتو فریاد بزن تا گرونی تورم اینه شعار مردم. اون شب فراخوان کذایی اولین شبی بود که کاشان میریخت بیرون و واسه همین که شبای قبل نبودن نیرو های سرکوب از کاشان رفته بودن قم و تهران و اصفهان. جمعیت چند هزار نفری به پیش میرفت و انگار چیزی جلو دارش نبود. از طرف میدون جهاد به سمت چهار راه داشتیم حرکت میکردیم. کم کم شعارا رفت تو فاز پهلوی. این آخرین نبرده و جاوید شاه و ....
اونجا بی اختیار گریهام گرفت. حس میکردم به عنوان یه کمونیست چقدر بدرد نخورم که این مردم مظلوم با ظاهری که معلومه از طبقات فرودستن راه نجاتشون رو توی اسپرم تشخص یافته پهلوی جستجو میکنن. همینطور داشتیم به پیش میرفتیم که یهو نیرو های سرکوب جلومون ظاهر شدن. ما عقب جمعیت بودیم و نمیدیدیمشون ولی میدیدم که گاز اشک آور میزدن. نفس همه بریده بود، زدیم تو کوچه چند نفر سیگار روشن کردن و فوت میکردن تو صورت مردم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به چهارراه آیت الله کاشانی. چهار راهی که قلب شهره جمعیت پر بود و نیروی سرکوب ناتوان. فقط ساچمه میزدن و اشک آور اما جمعیت دیگه متفرق نمیشد. بنر ها رو آتیش میزدن. شعار های پهلوی میدادن و ادامه داشت. من و رفیقم دیگه حول و حوش ساعت یازده برگشتیم به همون میدون جهاد که سوار ماشین بشیم و برگردیم که دیدیم دوباره یه سیل جمعیت داره از جهاد حرکت میکنه به سمت همون مرکز شهر. سوار ماشین شدیم و برگشتیم. اون شب اون سیل جمعیت رو که دیدم و همینطور ناتوانی نیروی سرکوب که جا های دیگه اعزام شده بودن، با خام خیالی بچگانهای تصور کردم که نیروی سرکوب جمهوری اسلامی فشل شده و داشتم به این فکر میکردم که ارتجاع تمامیت خواه سلطنت طلب ما که سهله نیروهای انتلکت مآب خود بورژوازی و لیبرال ها رو هم سلاخی میکنه. اما فردا شد و خامنهای توی تلویزیون گفت ما با تروریست سازش نمیکنیم و شب بعدش که من نرفتم تقریبا توی کاشان فقط بازداشت اتفاق افتاد. کسی هم کشته نشد اینجا.
رفقا من جوونم. دانشجوی کارشناسیام. دانش تئوریک قویای ندارم همینطور تجربه عملی خاصی. ولی این رو خوب میدونم که چپ انقلابی ای که واقعا متعهد به اصول مارکسیسمه و در دامن ارتجاع ناتو یا محور مقاومت نیافتاده اگه دست نجنبونه و کاری نکنه سیل وضعیت ما و طبقه کارگر و همه زحمتکشان رو به قهقهرایی میبره که امکان عروج هر مبارزه طبقاتی و انقلاب کارگری به کلی زایل میشه. رفقا دلار الان که این متن رو مینویسم ۱۶۴ هزار تومنه زمانی که اعتراضات بالا گرفت تو کانال ۱۴۰ تومن بود. جمهوری اسلامی به انسداد ساختاری رسیده و موضع سلب خیابان از طرف ما مضحکه.
خیابان رو سازمان بدید تا از تل جنازه هایی که دو ور ارتجاع ساختن پرچم سرخ ما مقتدرانه بتونه دو ور ارتجاع رو نفی کنه. بزرگتر ها به ما کوچکتر هایی که کم تجربه و کم دانشیم تو این مسیر کمک کنند.
۱۰ بهمن ۱۴۰۴
.....................
بازنشر از سايت تدارک کمونيستی
از آن پنجشنبه خونین – یک گزارش دریافتی
نوشتۀ: تحریریه سایت
با هر تلاشی بود خودم را کنار پیاده رو رساندم. باید از لابه لای جمعیت خودم را به مقصد میرسوندم. حواسم رفت سمت شعار جاوید شاه و این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده. سرم را به سمت شعار دهندگان کج کردم. نزدیکای ده نفری بودن، اکثرا لباس های سیاه، شلوارهای شیش جیب و ماسکی سیاهی بر صورت که موتور سوارها بر صورت میگذارند و فقط چشمهایشان پیدا بود.
توضیح سایت: گزارش زیر توسط یک رفیق ارسال شده است و یدون هیچگونه تغییری انتشار مییابد. از رفقای دیگر نیز می خواهیم که با ارسال گزارشات خود به ارائه تصویری واقع بینانه تر از وقایع خونین دی ماه یاری رسانده و در برابر روایت این وقایع از زبان مسببین فاجعه سکوت نکرده و این میدان را برای آنان خالی نگذارند. روایت این وقایع نیز ادامه همان جنگ خونین خیابانی است به شکلی دیگر. اگر کمونیستها در آن وقایع خونین مجاز نبودند و نمیتوانستند مردم را به سلاخی شدن دعوت کنند، در روایت این سلاخی و نقش مسببین آن اما مجاز نیستند و نمی توانند سکوت کنند. با فروکش کردن جنگ ارتجاعی خیابانی آنان، نبرد انقلابی کمونیستها باید با حدّت و شدت به مراتب بیشتری دنبال شود.
تحریریه سایت تدارک
چند روزیست از وقایع خونین خیابانهای شهرهای ایران گذشته. بیشک هر جریان سیاسی که حیات و مماتش گرو در حکمرانی بورژوازی دارد بنا به منافع خود، تحلیل خود را از این وقایع ارائه داده . تحلیلها و حرفهای که بیشک صرفا بخشی از حقیقت خونین این روزهای تاریک را بیان میکند. حقیقتی که کمتر کس و جریانی به آن توجه میکند، کارگران؛ نیروی که وظیفه تولید ثروت همین جامعه این روزهای آغشته به خون ایران را بر دوش میکشد ولی هر لحظه کمترین سهم از این ثروت عظیم تولید شده تحت نقابهای گوناگون،نصیبش میشود. طبقهای که حال نه تنها فقیرتر و بیچیزتر گردید بلکه به بهانههای امنیتی خود ساخته سرمایهداری، حالا زیر ضرب و فشار بیشتر در راه مبارزه طبقاتی خویش رفته.
ساعات اولیه صبح پنجشنبه بود که از فراخوانهای فاشیستهای پهلویچی تازه باخبر شدم. در ذهنم وقایع روزهای قبل مرور میشد. از اعتصاب و تجمع بازارایان که در طی این چند دهه از وفادارترین طبقات به بورژوازی ایران و حاکمیتش بود، البته وفادارای که هزینهاش از جیبب کارگران پرداخت میگردید تا این مفتخوران همیشه در کنار بورژوازی بزرگ صدایشان در نیاید و شروع به غرغر به جان حاکمیت بورژوازی ایران نکنند. بلوآها و شورش های کور شهرهای کوچکتر که خود جز شهرهای فقیر ایران بوده. عکس بعضی آدمها با قمه و سلاحهای سرد و حتی زدو خرد با نیروهای امنیتی و ضد شورش و سرکوب.
تا آن روز هنوز حداقل بخش طبقه متوسط و خرده بورژوا با پوزخند و جملاتی مثل دیدین شعار جاوید شاه رو دادن، این دفعه دیگه تمومه، این آخرین بار هستش، تک تک این ج.ا چیارو برهنه میکنیم، تو شهر نمایش میدیم و بعدشم ...امثال مرا همراهی میکردن. حتی در جواب اینکه این فقط شورش کور است و قیمتش سلاخی شدن انسانهاست فقط دم از دادن جانها به عنوان هزینه انقلاب خود یاد میکردن، انقلابی که بخشی مرفهترش بدنبال گوشت دم توپ بودن تا حضور خویش. شاید باورش سخت باشد ولی تکتک اینان باورشان شده بود لحظه انقلاب فرا رسیده و فقط چند ثانیه مانده و حال که تمام آن هیجانات فروکش کرده به خانه اول برگشته و یا در کافه ها مشغول عیش خویش میباشند و یا مشغول خرید سکه و ارز و این فقط طبقه کارگر بود که بدون کوچکترین هزینهای برای بوروژوازی ایران بی چیزتر گردید.
فراخوان فاشیستهای پهلوی ساعت هشت بود. ساعت شش بود که دست از کار کشیدم و به سمت خانهام راه افتادم. در ذهنم این بود که مثل سریهای قبلی چند جای از تهران شلوغ میشود.
اینترنت ضعیف شده بود ولی هنوز کار میکرد. ترجیح دادم علی رغم میل باطنیم اسنپ بگیرم. تو راه حواسم به پیادهرو ها جلب شد. اکثر مغازهها بسته بودن. آدمهای مختلف از هر سنی با لباس یکدست سیاه و اکثرا ماسک بهداشتی در پیادهروها در حرکت بودن. برام عجیب بود که چرا این شکلیاند. اسنپ هرچی جلوتر میرفتم، ترافیک سنگینتر میشد. هنوز باورش برام سخت بود که این ترافیک طبیعی و عادی نیست.
راننده به هر بدبختی ماشین را به جلو میبرد. همینطور که آهسته و آهسته حرکت میکردیم تازه فهمیدم داستان چیست. چهارراه به اون بزرگی با سطل های زباله فلزی که آتیش زده شده بود بسته شده. در آن لحظه هیچ چیزی به فکرم نمیرسید. فقط هاجو واج تماشا میکردم. به خودم اومدم که فهمیدم راننده زرنگی کرده و یک جورای خودش را به اتوبان رسانده. بهش نگاه کردم، ترس در تمام چهرهاش فریاد میزد.
با همان چهره ترسیده گفت:
داداش خوبی، حواست نیست
گفتم اره خوبم، اون آتیشا چی بود،اصلا چی شد!
گفت: نفهمیدی؟ معلوم نبود کی بود، یه چیزی مثل بطری پرت کردن سمت ماشین منه بدبخت، شانس آوردیم به ماشین نخورد. وگرنه ماشین آتیش میگرفت.
دوباره سکوت کردم و فقط سعی داشتم بفهمم داره چه اتفاقی می افته.
حدود ساعت هشت بود که رسیدیم نزدیکای محل زندگیم. جمعیت فوج فوج آمده بودن. با هر تیپی، از زنان بدون حجاب تا زنان چادری و مذهبی. از پسر بچه های کم سن تا پیرمردها.
تا حالا همچنین چیزی ندیده بودم. این همه آدم تو خیابان، این ساعت شب، آنهم در این محل متوسط و نیمه مرفه. هنوز برام سوال بود چرا اکثرا، زن و مرد، پیر و جوان لباسهای مشکلی یکدست مشکی پوشیدن و ماسک زدن.
همینطور داشتم نگاه میکردم که با صدای خواهش راننده به خودم اومدم.
- جانم عمو، چیه
- داداش قربونت برم، پولم نمیخوام. پرداخت نکن، فقط مرگ من پیاده شو که من برم. من کل زندگیم همین ماشینه. بدبخت میشم.
گفتم واستا برات کارت به کارت کنم. اینترنت قطع شده بود. هرچی نقد داشتم بهش دادم و گفتم شماره کارتت رو بده هر موقع اینترنت وصل شد باقیش رو بزنم.
بازم اصرار کرد نمیخواد.
وسط خیابان پیدا شدم. راننده دنده عقب گرفت تا بتواند باز راهی اتوبان شود.
وسط آن همه جمعیت که بعضی هاشان شعار مرگ بر دیکتاتور سر میدادن گیر کرده بودم.
با هر تلاشی بود خودم را کنار پیاده رو رساندم. باید از لابه لای جمعیت خودم را به مقصد میرسوندم. حواسم رفت سمت شعار جاوید شاه و این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده. سرم را به سمت شعار دهندگان کج کردم. نزدیکای ده نفری بودن، اکثرا لباس های سیاه، شلوارهای شیش جیب و ماسکی سیاهی بر صورت که موتور سوارها بر صورت میگذارند و فقط چشمهایشان پیدا بود.
از میان آنهم همه جمعیت تعداد زیادی با شعار همراهی نکردن و دوباره شعار مرگ بر دیکتاتور را سر دادن.
همینطور در آن ازدحام راه میرفتم که یکدفعه جمعیت به عقب برگشت، نیروهای امنیتی دوتا اشک آور زده بودن. اکثر به سرفه افتاده بودن، و اشک از صورتها جاری.
سری دو نخ سیگار روشن کردم به آدمهای اطراف خودم هم دادم. در همین گیر و دار از پشت سرم صدای شلیک آمد. چندتا پشت هم. به فاصله ثانیه، تق تق تق.
سه تا بود.
مغزم با سرعت داشت واکنش نشون میداد، نیروهای ضد شورش که جلوی مان بودن. پشت فقط مردم صدای تیر چرا اومد. دست خودم نبود، رفتم سمت صدای تیر چند نفری دور مردی با موهای سفید جمع شده بودن. رفتم نزدیک. ازش داشت خون میرفت. دوربرم رو نگاه کردم اون هیجان اولیه جمعیت تبدیل به ترس شده بود، ترسی از جنس مرگ.
چیزی که فکر میکردم اتفاق افتاد، شورش کور همراه سلاخی شدن بدست نیروهای متخاصم بورژوای. چند نفری بلندش کردن که ببرنش سمت بیمارستان. داشتم دوربر خودم رو نگاه میکردم که باز اشکآور اومد، ایندفعه چند متری فاصله داشتم. باز سیگار روش کردم و هر کی می اومد سمتم برای کمک چندتا دود تو چشماش فوت میکردم. حین دم گرفتن از سیگارم نگاهم به دختری جلب شد، چهار دست و پا رو زمین بود. رفتم نزدیکش. به زور نفس میکیشد. صدای خرخر ار گلوش در می اومد. سریع بغلش کردم آوردمش کنار پیاده رو. چشماش کاسه خون شده بود و صورتش از تنگی نفس کبود.
سریع دود سیگارو کردم تو حلقش، چند باری این کارو کردم تا نفسش باز شد. جمعیت کمتر شده بود، همون تعدادی که موندن بودن شعار بی شرف شرف سر میدادن.
دختر از ترس دستم رو سفت گرفته بود. گفتم خونهت کجاست، چرا تنها اومدی که گفت
- با دوستام اومدم. ولی تا دیدن حالم بد شد، در رفتن.
- خب خونت کجاست،نترس بابا، مامور نیستم.
- سمت افسریه.
- از اونجا اومدی اینوری. پاشو کمکت کنم بری، پاشو
محلم بود، تمام راهاشو بلد بودم. میدونستم از کجاها برم که اینطوری گیر نکنم.
دختر سفت کاپشنمو گرفته بود که یه وقت ولش نکنم. از ترس به خودش می لرزید. با بغض شروع کرد صحبت کردن.
- بی شرفا چرا تیر زدن. اونم از پشت
گفتم،پشت که مردم بودن، بعد اصلا انتظار داشتی براتون گل بفرستن. میخواین براندازی کنید، اون همه آتیش زدین. خب معلومه دولتم خشن سرکوب میکنه.
همینطور داشتیم میرفتیم که متوجه جلوتر شدم، رسیدیم سر خیابون اصلی، جلوتر جمعیت بود و صدای شلیک تیر. میخواستم راهو عوض کنم از کوچه پس کوچه ادامه بدم که متوجه هجوم مردمی شدم که حین فرار کردن فریاد میزدن تیر زدن، کشتن کشتن.
دختر از ترس رفت پشتم پناه گرفت. گفتم بریم که دیدم چند نفر دیگه نفس زنان اومدن پیش ما.
بالای ده نفر بودن. همه لباس مشکی، و ماسک آبی بهداشتی.
یکیشون که میخورد چهل و پنج اینا باشه گفت آقا کسی بلده چطوری از کوچه پس کوچه بریم.
گفتم دنبالم بیان که یدفعه یه پسر جوان گفت صبر کنید مادرم برسه. داشتم شاخ در می آوردم. گفتم مادرت. ولش کردی خودت فرار کردی. چنان زدم تو سرش که دست خودم درد گرفت. هاج و واج مونده بوده، که یدفعه مادرش اومد، پیرزنی تپل که به زور راه میرفت، حتی اونم لباس مشکی پوشیده بود و ماسک زده بود.
گفتم دنبالم بیان. حین راه رفتن آدرس محلشون رو سوال کردم. بازم صدای تیر می اومد، هنوز یک ساعت نشده بود ولی انگار روزهاست تو این شرایط گیر کردم.
پیش خودم گفتم اینطوری نمیشه، اول باید یه جا پناه بگیریم بعد که شرایط آروم شد راهیشون کنم.
رفتم سمت کوچهای که داخلش میشد پناه گرفت، نصف یه خونه وسط کوچه بود، ازاین خونه قدیمیا که هنوز خرابش نکرده بودن. پشتش میشد قایم شد. کل کوچه هم تاریک و خلوت.
گفتم فعلا همینجا بشینید که شرایط آروم بشه.
اعصابم بهم ریخته بود. نگاه آدما کردم. ماسکهارو در آورده بودن تا نفس بگیرند. چندتا دختر و پسر جوان، دو سه تا آدم چهلو خوردهای و چندتا پیرمرد و پیرزن. بوی اشکآور هنوز تو هوا بود. سیگارمو در آوردم دادم بهشون تا با دود حالشون بهتر بشه.
نگاه بهشون کردم و پرسیدم، چرا همتون کلاه مشکی و ماسک زدین؟
اون پسری که از حرص ول کردن مادرش زده بودم تو سرش سریع گفت، خب شناسایی نشیم دیگه.
- شناسایی؟ کدوم خری گفته اینطوری لباس بپوشین؟
جا خورد از اعصبانیتم.
این دفعه آروم جواب داد این اکانتهای ایسنتاگرام، سطلنت طلبا
واقعا دوست داشتم یه کتک حسابی بهش بزنم، گفتم اونا غلط کردن، خب بچه جون، اینطوری میشین سپر انسانی کسایی دیگه. تو مگه چریکی، بعد چرا مادرت رو آوردی؟
- عقل مگه ندارید، فکر کردین خونه خالست. از اونور یه هفته هست فکر میکردین انقلاب شده و داستان تموم شده از اینور اینطوری لباس میپوشین که بشین سپر بلای بقیه. مگه عقل ندارید. بعد فکر کردین بیان با دوتا آتیش زدن و شعار دادن میشه کاری کرد؟ فکر کردین نظام هم همینطوری نگاه میکنه.
- بعد مادر جان تو که سنی ازت گذشته مگه چریکی که خام حرفای این بچه ها میشی.
داشتم حرصم رو خالی میکردم که یدفعه یکی گفت مردم نبودن که، اون ماسک حرفهها آتیش زدن، بعدش دیدم شلیک کردن، از خودشون بودن.
گفتم اینش الان مهم نیست، ماکه نمیدنیم اونا کین فرقی هم نداره از نظام باشن یا اسرائیلی سلطنت طلب، ولی شما وقتی شبیه اونا لباس میپوشی میشی سپر بلای اونا. بعد مگه اصلا طرفدار پهلوین؟
سریع گفت نه. من اصلا با خودشم مخالفم، ولی کسی نیست. پهلوی هم گفته بیاد میذاره به رای گیری،
گفتم رای گیری!؟ حداقل تاریخ بخونید، خمینی هم این حرف رو زده بود ولی بعدش چیشد، همه انقلابیون رو به بهانه مجاهدین اعدام کرد. بعد اصلا چرا شب اومدین بیرون اونم اینطوری، روز می اومدین بیرون. اونم نه اینطوری، یه جا جمع میشدین، مثلا جلوی مجلس.
آقای دیگه گفت، عزیز من نمیذارن خب. که گفتم میدونم. ولی وقتی نه سازمان دارید، نه حزب دارید، مجبورید، حاکمیتت ارتش داره، سپاه داره، همچیز داره، مجبورین کاری کنید کمترین بهانه سرکوب رو بهش بدین. الان مگه واسه گرونی تو خیابون نیومدین، خب خیلیا بدبخت شدن، مذهبی، غیر مذهبی، بدون فوش دادن و شعارهای براندازی میشد روز رفت اونجا، حداقلش بهانه سرکوب رو تا جای که میشه ازش گرفت. اینطوری نه تو با مذهبی دشمن میشی نه اون با تو.
همشون ساکت شدن و تازه داشتن فکر میکردن.
ادامه دادم، مگه با خشم هیجانی چیکار میشه کرد، تهش تو بهترین حالت میشه برادر کشی، خشم انقلابی با خشم فردی فرق داره. ببینم اصلا شک نکردین که چرا یدفعه اینطوری شده، الان چیشد، ج.ا الان بهانه میکنه و کشور رو امنیتی میکنه. مطمئن باشید یک کلام نمیگه خودش اکثر مردم رو فقیر کرد که باعث شده اینطوری بیان تو خیابون. گرونی راحت رفت تو پاچه اکثرمون. گوشی هم قطع، تازه صدامون در بیاد راحت میگن اغتشاشگری. بعد آخه برادر من، خواهر من، آخه آدم عاقل با فراخوان اون بیشرف پهلوی میاد اعتراض، مگه همین آدم چاکرم نوکرم واسه اسرائیل و امریکا نمیکنه. بعد مگه تو همین سایتا ندیدن چطوری مردم فلسطین رو سلاخی میکنن، بعد شما فکر کردین کسی که با اینا دست دوستی داده به ما رحم میکنه. طرف اصلا بوی از انسانیت نبرده.
یدفعه دختر جوانی پرید وسط حرفام؛ خب پولا میدن به فلسطین دیگه که وضع ما اینطوری.
نذاشتم حتی ادامه بده.، گفتم، دختر خوب، گوشی که داری، وصل شد سرچ کن چقدر پول از ایران خارج شده رفته کانادا، اروپا و همین امریکا. به شرافتم به اسم فلسطین، لبنان فاکتور کردن بردن واسه عیش خودشون. اصلا این کارم نکن. اوضاع آروم شد برو همین بالا شهر، لواسان،ببین چه خبره. یه مشت سرمایهدار کل پولا دستشونه، بعد منه کارگر رو به بدبختی کشیدن بعد شما هنوز فکر میکنید پولا رفته مثلا فلسطین.
یه ربعی شده بود، دیگه صدا نمی اومد، بلندشون کردم که راهی شن برند بهشون توضیح دادم از کدوم طرفا برن که یه وقت به مشکل نخورند. حین خدافظی پیرمردی که فقط گوش میداد نزدیکم شد و دستم رو سفت گرفت و گفت، پسرم، دمت گرم کمک کردی، با اینکه مخالف امشب بودی خیلی مرام داشتی، همه حرفاتم درست، ولی چرا قبلش نمیگین، نگاه کن، هیچکی نیست این چیزارو بگه، وقتی امثال شماها چیزی نگین، مردم هم اینطوری میشن، منم فقط به خاطر دخترم اومدم بیرون که یه وقت چیزیش نشه، وگرنه منم صد بار بهش گفتم این اشتباهه. امثال شماها مثل ماها دارید بدبختی میکشید، به جان بچم شماها صداتون در بیاد ماهاهم میام کنارتون.
حرفاش درست بود، چیزی نمیشد گفت، بعداز این همه سال هنوز جای خالی چپ انقلابی احساس میشد. چپ انقلابی که هنوز که هنوز نتونسته نیروهای رزمنده و فداکارش رو شکل بده. چپی که هنوز نتونسته هیچ ارتباط ارگانیکی با طبقه کارگر بگیره. چیزی نمیتونستم بهش بگم. نمیتونستم امید واهی بهش بدم. بخشی از چپ توهم روشن فکری داره و هیچ درکی از طبقه کارگر نداره، بخشی دیگر با تمام شرافتش نهایت کارش ضد امپریالیسم شدن و یا محور مقاومتی شدن یا حتی نه به خیابان تحت هر شرایطی.
بخشی دیگر منتظر منجی هستش تا در شرایط نرمال و آروم طبقه کارگر آگاهی لازم رو کسب کند تا یک وقت خودش هزینهای ندهد و خط روشان نیفتد، بخشی دیگر مدعی هم صرفا چپ ناتوی و برانداز و در مقابلش چپهای که تا چیزی میشود فریاد سر میدهند کارگران براندازاند و نمیشود کاری کرد تا عدم فعالیت خودشون رو توجیه کنند. امثال خودمم هم ادعای همین چپ انقلابی داریم نتونستیم کاره خاصی انجام دهیم و تا اینترنت قطع میشود تمام آرمانهامون با قطع شدن اینترنت به گوشهای پرتاب میشود. بله چپ انقلابی بیشتر از هر زمانی احتیاج است ولی چپی که سازمان رزمنده خودش را شکل دهد تا این جامعه و طبقه کارگرش بتواند در مقابل هارترین شکل سرمایهداری مقابله کند. مقابله ای که اگر نشود فقط سلاخی شدن به دست جریانهای فاشیست بورژوای و یا به قتل رسیدن از گرسنگی و بیخانمانی انتظارمان را میکشد.
۳ بهمن ۱۴۰۴
........................
|
بازنشر از سايت تدارک کمونيستی
دی ماه خونین: روایتی از کف خیابان های تهران – گزارش دریافتی
عجز و لابهی یکی از مشتریان توجهم را به خودش جلب کرد. آقا توروخدا من خیلی به این پول نیاز دارم، زنم بیمارستانه، حالش خیلی خراب است، لطفا الآن واریز کنید. ...اگر امروز پول را پرداخت نکنم میمیرد. اگر باور نمیکنید بیایید نگاه کنید، گوشیش را از جیبش درآورد، فیلم زن جوانی بود که صورتش خونی بود، پرسیدم تصادف کرده؟ گفت نه هموفیلی دارد، مدام از چشمهایش خونابه میزند بیرون ، اگر این ۳۵ میلیون تومان را پرداخت نکنم از دستش میدهم. پرسیدم مگر این ها جزو بیماری های خاص نیستند؟ بودند، حالا دیگر نیستند، از موقعی که ارز ترجیحی حذف شده، خودمان باید هزینه داروها را پرداخت کنیم.
۱-
پنج شنبه و جمعه، ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴؛ ساعت نزدیک ۱۲ شب بود، اوضاع کمی آرامتر شده بود، دیگر نه صدای شلیک گلوله و نه "مرگ بر دیکتاتور" و "این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده" به گوش میرسید. تنها چیزی که میتوانست آب روی آتش باشد چند ساعت خواب بود. چشمهایم را روی هم گذاشتم، از این پهلو به آن پهلو جا به جا شدم تا اینکه خوابم برد. مویه ی زن همسایه چرتم را پاره کرد. رفتم پایین دیدم فاطمه خانم است. یقه میدراند، چنگ میزد به موهایش و اصوات نامفهومی از خودش در میآورد. از یکی از همسایه ها پرسیدم چی شده؟ گفت: اشکان را کشتند. اشکان هنوز بالای لبش سبز نشده بود، ۱۶ سال بیشتر نداشت، هر روز میدیدمش، در آرایشگاه سر کوچه مان کار میکرد. کمی دور و برم را پاییدم، چشمم به برادر کوچکتر اشکان افتاد. گریه میکرد و فحش های رکیکی روانه ی خامنهای و بسیجی ها میکرد، رفتم بالا، تا خود صبح از صدای گریه و زاری مادر و رفیقهای اشکان نتوانستم بخوابم.
صبح که شد رفتم نانوایی، آخر صف ایستادم و از یکی پرسیدم دیشب چه خبر بود؟ چند نفر به جواب آمدند. اولی گفت کشت و کشتاری بود آن سرش ناپیدا، به هیچکس رحم نمیکردند و همه را به رگبار میبستند. بعدی پرید وسط صحبتش و گفت من خودم بسیجیام، ما فقط ساچمهای میزدیم، دیشب در خیابان بودم، همین جا به دنیا آمدم، به امام حسین هیچ یک از لیدرها بچهی این محل نبودند. همین بی شرف ها، مسجد را سوزاندند، ماشین ما را آتش زدند و چند تا از بچه ها زنده زنده سوختند. شما میگویید بسیجی ها آدم کشاند؟ خوب عزیز من به حوزه ی بسیج حمله کردند و رفتند سراغ انبار اسلحه، شما باشی چه کار میکنی؟ عمو حسین که خیلی وقت است میشناسمش گفت عمو یک چیزایی دیدم که عقل از سر آدم میپرید. من نمیدانم آخر یک بچه ی ۱۵ ساله کجا و کی آموزش دیده که دیوار صاف را بالا میرفت؟ یک کیف همراهشان بود، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داشت، یکبار نارنجک از آن در میآوردند و یکبار هم اسلحه.
برگشتنی رفتم از بقالی علی آقا پنیر بگیرم، خودش نبود، زنش سرِ مغازه ایستاده بود، همین که حال و احوال کردیم، بغضش ترکید، دیشب ساعت ۴ ریختند منزل، زابراه شدیم، کت بسته بردنش. چرا آخه؟ اون بیچاره مگر کاری کرده بود؟ میخواست جوابم را بدهد که ویزیتور وارد شد و مکالمه مان را قطع کرد، اعظم خانم چی لازم داری؟ مغازه تان حسابی خالی شده، بفرمایید لیست کنم. با گوشهی روسریش اشکهایش را پاک کرد و گفت نه آقا زحمت نکش، هیچی نمیخواهم، ببین یک هزاریم ندارم خرید کنم. ویزیتور کمی چانه زد و فهمید فایده ای ندارد، سوار ماشینش شد و رفت. اعظم ادامه داد، دیشب چند گلوله به سمت مغازه شلیک کردند، به کرکره اشاره کرد که سوراخ شده بود، علی آقا هم از کوره دررفت و هر چی از دهانش بیرون آمد گفت. الان من ماندم و سه تا بچه. مانده ام با عاطفه چه کار کنم؟ اون مادر مرده سرطان دارد، هزینه هایش را از کدام خراب شده ای گیر بیاورم؟ بچه ها را ظفت و رفت کنم؟ به کارهای خانه برسم یا سر مغازه باشم؟
دم دمای ظهر است که در خانه را میزنند. احمد است، پسر عمویم، در یکی از کارگاههای پلاستیک سازی حاشیه شهر کار میکند. کبکش خروس میخواند و با شوق و ذوق از اتفاقات دیشب میگوید: داداش این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، کارشان ساخته است. پهلوی گفته کمک خارجی در راه است، چیزی نمانده کار این آخوندا را یکسره کنیم. گفته کاری میکنم مردم خودشان انتخاب کنند، اگر من را نخواستند کنار میکشم. پسر عمو تا موقعی که حمله خارجی نشود این مادر به خطاها همینجوری مردم را میکشند و به جایی نمیرسیم. همین طور که به خزعبلاتش ادامه میداد، خونم به جوش آمد. گفتم احمد مگر خونه خاله است؟ فکر کردی به همین راحتی است؟ فردا شازده برمیگردد و همه چی تمام؟ تو خودت کارگری، کل ۱۲ روزِ کمک خارجی را سر کار بودی و هر لحظه امکان داشت کارگاهت سرت خراب شود. مرد حسابی از چه کمک خارجی ای دم میزنی؟ اگر همین کارگاه و کارخانه ها و مدرسه ها و اتوبوس ها و بیمارستان ها نابود شود هیچی از این مملکت نمیماند که من و تو بتوانیم با آن زندگی کنیم. تو که به این دلقک دل خوش کردی از خودت پرسیدی این پلشت، قرار است چه جوری جامعه را اداره کند؟ آخر لامصب کشوری که همین بغل گوش ما این همه آدم در غزه کشته ناجی تو میشود؟ بگومگویمان کمی کش پیدا میکند تا اینکه میگوید ببین پسرعمو، الان در مملکت ما یک عده بخور بخور و بچاپ بچاپشان به راهه و بقیه مردمم با سیلی صورتشان را سرخ نگه میدارند، این وضعیت را فقط یک لات قلدر و گردن کلفتی مثل رضا شاه میتواند سر و سامان دهد.
۲-
یک ماه بعد؛ در مسیر کارم به اولین قهوه فروشی که رسیدم، توقف کردم. سریع سر صحبت را باز کردم، چه خبر؟ کاروبار خوبه؟ نه تعریفی ندارد، بازار خیلی کساد شده، قهوه که ضروری نیست، مردم روز به روز از هزینه هایشان میزنند، یکی از آنها قهوه است. من صبح تا شب اینجا ایستادم و مردم را نگاه میکنم، غم و غصه و فلاکت را از چهره شان میخوانم. ببین شوخی نیست فکرش را بکن ۳۰۰۰ کشته فقط در ۲ روز! همه اش تقصیر آن قرمساق حرامزاده بود، این همه جوان را به کشتن داد. با خودم گفتم حتما منظورش پزشکیان یا خامنهای است که ادامه داد: آخر بی همه چیز تو که همان شب اول فهمیدی مردم کشته میشوند، اگر توی لاشخور به فکر مردمی پس چرا باز هم دست بردار نبودی و فرت و فرت فراخوان میدادی؟ هر موقع اینستاگرامم را چک میکنم و عکس و فیلم این همه جوان دسته گل را میبینم حالم از همه چی به هم میخورد، این کارها فایده ای ندارد، الان چی شد؟ غیر از اینکه قیمت همه چی دوبله و سوبله شد و کلی آدم کشته شد؟ نه این راهش نیست. ما مردم فقط رفاه میخواهیم، حالا هر خری میخواهد باشد، به درک همین ج.ا بماند فقط تورم را کنترل کند.
موتورم را روشن کردم و راه افتادم، دم بانک ملی پارک کردم تا نامه و چک های شرکت را تحویل دهم. نوبت گرفتم و روی صندلی نشستم و منتظر ماندم تا صدایم بزنند. مردی میانسال پهلویم نشسته بود و به چکی که رویش مبلغ دو میلیارد تومان نوشته شده بود نگاه میکرد، پرسیدم ببخشید شماره چند هستید؟ ۱۵۷. ای بابا خیلی شلوغ شده. لابد برای وصول چک آمدید. آره همین طور است، پسر جوانی دارم که تازه از خدمت سربازی برگشته، هر روز مثل خوره میافتاد به جانمان که کار ندارم و پول ندارم. من هم چیزی نداشتم تا کاری برایش دست و پا کنم، خلاصه، سرت را درد نیاورم، پا شد رفت کبدش را فروخت، آمدم چکش را وصول کنم.
عجز و لابهی یکی از مشتریان توجهم را به خودش جلب کرد. آقا توروخدا من خیلی به این پول نیاز دارم، زنم بیمارستانه، حالش خیلی خراب است، لطفا الآن واریز کنید. فضولیم گل کرد، پا شدم و نزدیکش ایستادم، هی از ایشان اصرار و از کارمند بانک انکار. کارمند میگفت جناب خواهش میکنم بفرمایید، در اسرع وقت پرداخت خواهد شد. یارو گفت ببینید اگر امروز پول را پرداخت نکنم میمیرد. اگر باور نمیکنید بیایید نگاه کنید، گوشیش را از جیبش درآورد، فیلم زن جوانی بود که صورتش خونی بود، پرسیدم تصادف کرده؟ گفت نه هموفیلی دارد، مدام از چشمهایش خونابه میزند بیرون ، اگر این ۳۵ میلیون تومان را پرداخت نکنم از دستش میدهم. پرسیدم مگر این ها جزو بیماری های خاص نیستند؟ بودند، حالا دیگر نیستند، از موقعی که ارز ترجیحی حذف شده، خودمان باید هزینه داروها را پرداخت کنیم.
عصر در مسیر برگشت خانه سوار مترو شدم و با تنبک زنِ خیابانی میدان تجریش هم سفر شدم. پرسید راستی این مذاکرات به کجا کشید؟ منتظر شنیدن نظر من نماند و گفت مطمئنم که به جایی نمیرسد. از این طرف این آخوندها کله خراند، آن طرف هم که ترامپ دیوانه است و حرف حساب حالیش نیست. گفتم حالا فرض کن جنگ شود، این وسط چی به من و تو میرسد؟ مرگ. بهتر از مرگ سراغ داری؟ همه مان بمیریم راحت شویم. تعریف میکرد که الان برسم خانه، یک لقمه نانی میخورم و میزنم بیرون اسنپ کار کنم. دو شیفت کار میکنم، البته از این به بعد باید سه شیفته کار کنم. زن بدبختم هم پا به پای من کار میکند، خیلی کمک حالم هست، خانه های مردم را نظافت میکند. آخر مؤمن هر بار برای بچم پوشک میخرم، یک میلیون تومان. یک طویله در زمزم اجاره کردم، ۱۵ میلیون.
عصر که برگشتم خانه دیدم یخچال مان خراب شده، غرغرهای همسرم پس از یک روز کاری، عذابی الهی بود که بر سرم آوار میشد. زنگ زدیم تعمیرکار آمد. پسر جوان خوش سیمایی بود، در حین اینکه با یخچال ور میرفت از مهارت هایش میگفت و گواهینامه هایش را رو میکرد و اینکه حسابی سرش شلوغ است. گفتم پس کارت گرفته و بارت را بستی. جواب داد نه بابا، با این درآمدها زورمان به این گرانی نمیرسد. کجا میشینی؟ میدان رسالت. اها، پس موقع شلوغی ها، وسط آتش بودی. آره، نمیدانی چه قیامتی بود، یک چیزی میگویم و یک چیزی میشنوی. شلوارش را تا زانو زد بالا و خراشی که با گلولهی ساچمهای برداشته بود را نشانم داد. گفتم باز خوبه به چشمت نخورده. نه حواسمان جمع بود، خیلی مجهز بودیم، تیمی کار میکردیم، همه چیز داشتیم، روغن میریختیم کف خیابان تا موتور مأمورها لیز بخورد و کله پا شوند، مشت مشت میخ میانداختیم تا ماشین پلیس پنچر شه و یک عالمه کوکتل مولوتوف پرت کردیم سمت بسیجی ها. یک سری از رفیقهایم هنوز در زنداناند، بعضی از آنها هم کشته شدند. الانم را نگاه نکن میگویم و میخندم، شب ها خوابم نمیبرد. پرسیدم دقیقا به چه چیزی اعتراض میکردی؟ گفت داداش چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ صبح تا شب سگ دو میزنیم آخرسر هم هشتمان گرو نه مان است. نه میتوانم جهیزیه بگیرم و ازدواج کنم، نه صاحبخانه شوم و نه ماشین بخرم. بعد شما میپرسی ... . حالا واقعا از پهلوی طرفداری میکردی؟خوب الان پهلوی بیاد به خواسته هایت میرسی؟ ای بابا من تعجبم این حرف ها را میزنید، دوست عزیز همه این ها بهانه است، اصل نظام نشانه است. فعلا این ها گورشان را گم کنند، بعدش یک خاکی بر سرمان میریزیم.
۲۲ بهمن ۱۴۰۴
...............
بازنشر از سايت تدارک کمونيستی
و خون جاریست - گزارش دریافتی
نوشتۀ: تحریریه سایت
سرمو آوردم بالا. دستم خودم نبود، بالا تا پایین هرچیزی که تو ذهنم اومد رو فوش میدادم. پاهام شل شده بود، چرا انقدر رد خون. چند قدم رفتم جلوتر که شیشه های خرد شده یه مغازه کف پیاده رو حواسم رو به خودش جلب کرد. تا خواستم برم جلوتر پام تو زمین قفل شد. انگار گوسفند سر بریدن، حجم زیادی خون. گرم. قرمز. تاریک. بغضم گرفته بود. از وحشت نمیدونستم چیکار کنم. چند قدمی دویدم تا از اون حجم زیاد خون فرار کنم. فقط میخواستم از اون محل دور شم،
توضیح سایت: گزارش زیر توسط یک رفیق ارسال شده است و یدون هیچگونه تغییری انتشار مییابد. از رفقای دیگر نیز می خواهیم که با ارسال گزارشات خود به ارائه تصویری واقع بینانه تر از وقایع خونین دی ماه یاری رسانده و در برابر روایت این وقایع از زبان مسببین فاجعه سکوت نکرده و این میدان را برای آنان خالی نگذارند. روایت این وقایع نیز ادامه همان جنگ خونین خیابانی است به شکلی دیگر. اگر کمونیستها در آن وقایع خونین مجاز نبودند و نمیتوانستند مردم را به سلاخی شدن دعوت کنند، در روایت این سلاخی و نقش مسببین آن اما مجاز نیستند و نمی توانند سکوت کنند. با فروکش کردن جنگ ارتجاعی خیابانی آنان، نبرد انقلابی کمونیستها باید با حدّت و شدت به مراتب بیشتری دنبال شود.
تحریریه سایت
ساعت دیگه برام مهم نبود. فکر میکردم تموم شده ولی این تاریکی خونین هنوز ادامه داشت. بعداز اینکه اون آدما رفتن خودمم رفتم سمت خونه. هنوز پنج دقیقه نشده بود که صدای شلیک، شعار و فریاد مثل پتک خورد تو سرم.
ناخودآگاه سمت خیابون اصلی کشیده شدم. زبانههای آتیش بود که اون شب خونین رو دهشتبارتر میکرد. فقط میرفتم جلوتر و جلوتر. میدونستم ته این شب خونین فقط سلاخی شدن آدمها و ترس و وحشت بی انتهاست، میدونستم باز شیون پدر و مادرها تا روزها میشود خوراک جریانهای متخاصم بورژوازی. همینطور جلو میرفتم و به خودم میگفتم لعنتی چرا تموم نمیشه. همزمان هم شعار این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده و مرگ بر دیکتاتور رو میشنیدم. نزدیکای آتیش شدم، شاید سی چهل متر فاصلهام بود، اتوبوس و ماشین گارد ویژه بود که آتیش گرفته بودن.
پشتش بسیجا و گارد پشت هم اشکآور شلیک میکردن. صدای شلیک اسلحه از دو سمتم می اومد. تیزی آتیش با بوی اشکآور اون شب تاریک رو دلهرهآورتر کرده بود. مردم در جواب اشکآور شعار شاه جاوید شاه سر میدادن. بله برای مقابله با سرکوب ارتجاع بورژوازی حاکم، ارتجاع خونخوار دیگهای رو سپر خودشون کرده بودن. ارتجاع دیگهای که شده بود جایگزین گلبولهای سفید جامعه. گلبولهای سفیدی که هنوز نتوسته بودن بعداز شکست انقلاب پنجاه هفت و کشتار دهه شصت خودشون رو بازیابی کنن. گلبولهایی که بعضی بازمانده هاشون یا مدعی و کافه نشیناند و یا عافیت طلب و یا آویزون ارتجاعهای مرده دیگهای بمانند ناتو و محور مقاومت.
نگاه کردن تنها کاری بود که در توانم بود. داشتم به جمعیت نگاه میکردم که یکدفعه دو نفر توجهام رو جلب کردن. قد بلند و بدن ترکهای. لباسهای یکدست سیاه و ماسک سیاهی که فقط نیروی ویژه به صورت میزنن. دست خودم نبود، رفتم سمتشون. دست یکیشون یک چیزی بود. ناخودآگاه ترس کل وجودم رو گرفت. وقتی نزدیکشون شدم، دیدم دو دستی یه چیزی مثل کوکتل مولوتف دست یکیشون بود ولی بزرگتر. میخورد سنگین باشه. نگاهم بردم پشت آتیش، نیروی سرکوب عقبتر رفته بودن . با سرعت مغزم داشت واکنش نشون میداد. اون چیز سنگین رو نمیشد پرت کرد وسط گاردیا، مغزم داشت فریاد میزد نکنه میخواد بنذازه وسط مردم بینوا. بدون اراده با تمام وجودم داد زدم:
- چیکار داری میکنید؟ اون چیه حرومزاده
نگاههای پشت نقابشون برگشت سمتم، نیم خیز شدن سمتم که یدفعه واستادن. آدمای دیگه ای که کنارم فریاد زدن
- راست میگه اون چیه دستون
بهم اشاره کردن و سریع تو تاریکی گم شدن.
نگام رفت سمت جمعیت، تو اون شعلهها و بوی اشکآور آدما کم و کمتر میشند. دوباره برگشتم تو کوچه که برم سمت خونه.
کل شب رو نخوابیده بودم. صحنههای چند ساعت قبل هی تو فکرم تکرار و تکرار میشد. حدود ساعت نه بود که طاقتم طاق شد و از خونه زدم بیرون. رفتم سوپری که سیگار بگیرم. با صاحبش سلامو علیک داشتم. وقتی پاکت سیگار رو بهم داد بی مقدمه گفت
- دیشب رو دیدی، چقدر وحشتناک بود، چقدر صدای تیر میاومد.
فقط سر تکون دادم که باز ادامه داد، کلی زخمی و کشته بردن بیمارستان.... حتی این درمانگاه پایین خیابون هستش، صبح مسئولش اومده مغازه خرید، دیدم داغونه، سوالم کردم چشه، گفت دیشب چندتا جوان جنازه دوستشون رو آوردن اونجا و فرار کردن، ماهم سردخونه نداریم، گلوله خورده بود، هرچی هم زنگ میزنیم به پلیس و جاهای دیگه میگن به ما ربطی نداره ما نکشتیم که بیایم تحویل بگیریم. تازه فامیلم صبح اومده میگه سمت محلشون کلی آدم رو کشتن که سریع گفتم کجا، محلشون کجاست؟
گفت نارمک،هفت حوض، کلی اتوبوس اونجاها آتیش زدن، بانک آتیش زدن. ببین کار خودشونه، میخوان بندازن گردن مردم.
فقط خدافظی کردم و سریع زدم بیرون. بیخیال کارهای اون روزم شدم، میخواستم خودم از نزدیک ببینم تا کسای دیگه راویم نشن. بهترین راه بی آر تی بود. رفتم سمت ایستگاه. تاخیرش باعث تعجبم شد. درسته جمعه بود ولی این همه تاخیر برام عجیب بود. آخر اتوبوس اومد، سری پریدم بالا کلی صندلی خالی. نشستم و فقط آدمارو نگاه میکردم. مثل همیشه نبودن. سکوت مرگبار و ناامیدی تو چهره اکثریت بود. باید خط رو عوض میکردم تا برسم هفت حوض، پیش خودم حساب کردم تا دم ایستگاه مترو میرم بعدش پیاده میشم نهایت از آدمای اونجا درباره دیشب سوال میکنم، ولی راننده تا اندازه یه ایستگاه حرکت کرد برگشت خطاب به مسافرا گفت از اینجا دور میزنم مستقیم میرم علم و صنعت. مسافرا سوال کردن چرا که گفت ایستگاهای جلو بستس، اگه میخواین برید جلوتر باید پیاده برید یا تاکسی بگیرید.
پیاده شدم که اولین فاجعه خورد چشمام. رد خون زیاد و سنگ فرشهای کنده شده و جای سیاهی آتیش خاموش شده. چند لحظه مکث کردم. به خونها نگاه میکردم، هنوز کامل خشک نشده بود. قرمز بود، قرمز. شاید برای مردم بود شاید نیروی سرکوب دم دستی و دون پایه بورژوازی.
برای بورژوازی فرقی نداره خون کی بریزه. به موقعش خون همه رو میریزه تا به حیات پراز جنایت خودش ادامه بده.
راه افتادم سمت مترو. حین راه رفتن سیگارمو روشن کردم و فقط به زمین جلوی روم نگاه میکردم. به ایستگاه بعدی رسیدم، تاریکی خونین شب قبل از دورن ایستگاه فریاد سر میداد، انگار جلوی ایستگاه بمب خورده، بخش جلویی منهدم شده بود سنگ فروشهای تکه تکه شده. مکث نکردم، همینطور راه میرفتم. تا برسم دور میدون دو تا مغازه کوچیک بود که شیشههاش خرد شده بودن. استرس عجیبی کل وجودم رو گرفته بود، حسم میگفت از میدون بالاتر نرم ولی مغزم میگفت برو، باید خودت ببینی. بعداز میدون چندتا کوچه رو رد کردم که ردهای خون دوباره جلوی چشمام رژه رفتن. زیاد، زیاد. رد خون قطره قطره به سمت جلو بود،انگار طرف با خون ریزی شدید ، خودش کشیده گوشه دیوار. لباس و کفش کنار دیوار همراه بود از تجمع خون زیاد. خونی که هنوز خیس بود.
سرمو آوردم بالا. دستم خودم نبود، بالا تا پایین هرچیزی که تو ذهنم اومد رو فوش میدادم. پاهام شل شده بود، چرا انقدر رد خون. چند قدم رفتم جلوتر که شیشه های خرد شده یه مغازه کف پیاده رو حواسم رو به خودش جلب کرد. تا خواستم برم جلوتر پام تو زمین قفل شد. انگار گوسفند سر بریدن، حجم زیادی خون. گرم. قرمز. تاریک. بغضم گرفته بود. از وحشت نمیدونستم چیکار کنم. چند قدمی دویدم تا از اون حجم زیاد خون فرار کنم. فقط میخواستم از اون محل دور شم، قدمهامو تند کردم که برم تو مترو. تا رسیدم دم ایستگاه خشکم زد. تمام شیشه هاش خُرد شده بود. چند تا مرد جلوتر از ورودی ایستاده بودن و روبروش نگاه میکردن. رفتم کنارشون. ساختمان سر نبش سوخته بود. پرسیدم چیه که گفتن بانک. میخورد دو سه طبقه باشه ولی فقط اسکت فلزی سوخته و کف طبقه بالا ازش مونده بوده. مشخص بود تازه آتیشش رو خاموش کرده بودن.
از سر استیصال رفتم پیش یه آشنا. چند ساعتی باهاش بودم. حدود ساعت شیش بود که راهی شدم سمت خونه. برعکس شب قبلش که مردم زیاد با هیجان خاصی تو خیابون بودن ولی اون شب نه. خیلی کمتر از قبل، همراه با ترس و عجله. نزدیکای محلمون شدم که یه سری آدم دیدم مثل شب قبل ولی خیلی خیلی کمتر. وحشت شب قبل کار خودش رو کرده بود. این سری نیروی سرکوب فرق داشتن، دیگه بسیجی و گارد معمولی نبودن. هیکلهای بزرگ و قد بلند، همه ماسکهای ویژه، بیشتر میخورند سپاه باشن و اسلحه تو دست. تو تاکسی کناریم گفت چقدر زیادن، امشب حتما حکم تیر دارند، ببینم اون اسلحهها چیه؟ جوابی ندادم. فقط خونهای که صبح دیدم جلوی چشمام بود. بورژوازی کار خودش رو کرده بود، با کمترین هزینه از لحاظ خودش با شوک درمانی باز سودهای بی انتها رو روانه جیبهای خودش کرد. خونی که جوهر امضای شوک درمانی سرمایهداری بود. خونی از خیل عظیم مردم عادی و نیروهای سرکوب دون پایه. خون آدمهای که بخشیشون به دست همین بورژوازی تبدیل به زامبی و پیاده نظام ارتجاع های دیگه شدن و حالا کینهشون از فلاکت و ظلم هر روز حاکمیت بورژوازی رو با آتیش زدن و سر بردیدن چندتا نیروی سرکوب دون پایه و بسیجی خالی میکنن. خونی که حالا شده بهانه امنیتی سازی کشور تا راحت جلوی مبارزه همین یک ماه پیش کارگران تا مدت زیادی رو بگیرند. خونی که گرماش باز ثابت کرد سرمایهداری برای ادامه حیاتش دست به هرکاری خواهد زد، حتی کاری از جنس خون هزاران انسان.
۸ بهمن ۱۴۰۴
.................
|